تبليغاتX
دنیای زیبای من
من طربم ، طرب منم ، زهره زند نوای من

آیا راهی هست ؟

    راهی برای نفهمیدن .... و درد نکشیدن 



نوشته شده توسط فرزانه پارسایی در   | لینک  | 

می توان گفت ایوان کلیما Ivan Klima) ) نویسنده ی معاصر چک، کشف جدید مترجمان است . پس از ترجمه "روح پراگ" که در سال 1995 نوشته شده و حاوی مقالاتی درباره سیاست و فرهنگ می باشد و اقبال خوانندگان ایرانی به این کتاب مترجمان به رمانها و کتابهای دیگر او رو آورده اند و تاکنون رمان "در انتظار تاریکی در انتظار روشنایی" از آثار او ترجمه و منتشر شده است .

من خواندن "روح پراگ " را با ترجمه خشایار دیهیمی تازه تمام کرده ام و قسمت هایی از مقاله آغاز و پایان توتالیتاریسم را می آورم که نزدیکی بسیاری با واقعیات جامعه امروز ما دارد.

در نظر آدم های گرفتار در گرفتاریهای روزمره زندگی ، رژیم های توتالیتر آرمانی بزرگ را عرضه می کردند . بسیاری از جنبه های نظام  توتالیتری در آن مراحل ابتدایی شکل گیریشان جذاب هستند : قاطعیت آنها ، شفافیت وعده هایشان و آن نیرو برای حل معضلاتی که در یک دموکراسی بنابر طبیعتش ، به این راحتی قابل حل نیست . رژیم توتالیتری هر آنچه شهروند معمولی را بر می آشوبد از میان بر می دارد و دست به اقداماتی می زند که چنین شهروندانی را سخت تحت تاثیر قرار می دهد.

نظام توتالیتری جیره ای از آن چه در طول رسیدنش به قدرت مصادره کرده یا دزدیده است برای شهروندان مقرر می کند . آن هایی را که با این رژیم مخالفت می کنند می ترساند ، حبس می کند و یا می کشد و به این ترتیب یک وحدت و انسجام ملی را به نمایش می گذارد. در روزهای نخست دقیقاً به این دلیل نیرومند به نظر می آید که توده مردم از آن حمایت می کنند  و آن هم به شکل یکدست و متحد و دست کم در سطح و به ظاهر ...

رژیم توتالیتری ذاتاً به دنبال وحدت و انسجام است چون هر چه باشد این در ذات و گوهر آن است ، چه از منظر ایدئولوژیک و چه از منظر مدنی این وحدت در وجود رهبر متجلی می شود،بنیانگذار ، کاشف و وحدت بخش . رهبر نه تنها تجسم آرمان توتالیتری بلکه تجسم جنبشی هم هست که اندیشه را حیات بخشیده است در مرحله اول به دلیل شخصیت رهبر و دار و دسته اش ( این آدمهای دار و دسته هستند که رهبر را قادر ساخته اند تا شهروندان را به دنبالش بکشاند ) رژیم به نظر پویا می آید.

اما اصل اساسی توتالیتاریسم این است که همه به آن اقتدا خواهند کرد و همگان تحت لوای یک اندیشه و یک رهبر که مرکز قدرت است به وحدت و انسجام خواهند رسید. برای همین  نظام توتالیتری هم حذف شخصیت را جزو اهدافش می کند مگر شخصیت رهبر و هم ارزش بخشیدن به بی شخصیتی را ...پس از نخستین بارقه های آشکار موفقیت هر جامعه توتالیتری وارد دوره ای بحرانی می شود که بر همه جنبه های زندگی افراد تاثیر می گذارد این بحران ابتدا خودش را در حوزه معنوی آشکار می کند قدرت اجازه نمی دهد افکار و عقاید مختلف بروز پیدا کند و بنابر این اجازه نمی دهد بحث یا گفت و گویی معنادار شکل بگیرد فعالیت فکری نا ممکن می شود حتی افراد فارغ از آن چه در درون دارند ناگزیرند خودشان را با الگوی رسمی وفق دهند و فضایی که در آن جان و ذهن انسان حرکت می کند تنگ و تنگتر می شود.

آنهایی که سعی می کنند از خودشان در برابر چنین تحولاتی دفاع کنند شمارشان افزون تر می شود آن ها اعتراض می کنند و خواستار تغییر می شوند نظام اما به همه خواست ها یک پاسخ می دهد . نظام در برابر ناراضیان فقط به زور متوسل می شود برای همین دولت های توتالیتر نمی توانند بی وجود نیروی امنیتی ، پلیس سیاسی ، دادگاه فرمایشی و حکم های غیر قانونی سر کند . در واقع نظام توتالیتری در اوج تکاملش از این جهت چشم گیر است که شمار نوکران حلقه بگوشش در سراسر جامعه بسیار زیاد است . زمانی که شمار شهروندان به ظاهر وفادار ، آن خدمتگزاران حلقه بگوش اما غیر خلاق به اوج خودش می رسد ، زمانی که نتیجه انتخابات به طرزی قاطع و یک صدا به نفع رژیم است آن گاه به نحوی پارادوکسی رژیم کم کم ترک بر می دارد .

به دلیل کندی اش در نشان دادن واکنش این بحران سریعاً از حوزه فکری و روحی به سایر حوزه های زندگی سرایت می کند . بحران گریبان اقتصاد ، روابط انسانی و اخلاقیات را می گیرد . قدرت معمولاً منکر می شود که اصلاً بحرانی وجود دارد و می کوشد از این موقعیت به نفع خویش استفاده ببرد یعنی می کوشد هر آن چیزی را که تا همین اواخر یک نیاز معمولی انسانی بود یک امتیاز مهم جلوه دهد آن گاه به شهروندانش رشوه می دهد . حق داشتن سقفی بالای سر خود بدل به یک امتیاز مهم می گردد و حق داشتن غذایی سالم ، بهداشت و درمان ، اطلاعات سانسور نشده ، اجازه سفر ، تعلیم و تربیت  سر انجام خود زندگی ...

چون رژیم همه چیز را بدل به یک امتیاز مهم می کند ، همه چیز بدل به ابزاری برای به فساد کشاندن آدم ها می شود. رژیم آگاهی مدنی مردمان و اعتماد بنفسشان را از بین می برد و بسته به این که چقدر بحران عمیق باشد نومن کلاتورا یعنی قشر نازکی از آدم ها که از امتیازات استثنایی برخوردارند گسترده تر می شود. آن ها در مقامی فراتر از نقد و قانون قرار می گیرند و بنابراین سریعاً این افراد صاحب امتیاز از اخلاق تهی می گردند و بدل به قشری فاسد و چاق و نالایق می شوند که در خدمت نظام است .

اما چون رژیم به آنها قدرت می دهد و مهم ترین مقامات و مناصب را به آن ها می سپارد آن ها دقیقاً همان کسانی می شوند که بیش از همه این بحران اجتماعی را عمیق تر می کنند .

نومن کلاتورا  نوعاً قادر نیست از درون صفوف خویش شخصیت هایی برجسته یا کاریز ماتیک تولید کند ... و ظهور آنان نوید نزدیکی به پایان توتالیتری است .

نوشته شده توسط فرزانه پارسایی در   | لینک  |