تبليغاتX
دنیای زیبای من
من طربم ، طرب منم ، زهره زند نوای من

سخن تازه از نوروز گفتن دشوار است. نوروز یک جشن ملی است که همه می شناسند که چیست . نوروز هر ساله برپا می شود و هرساله ار آن سخن می رود. بسیار گفته اند و بسیار شنیده اید ؟ پس به تکرار نیازی نیست؟

چرا هست ! مگر نوروز را خود مکرر نمی کنید ؟ پس سخن از نوروز را هم مکرر بشنوید .

در علم و ادب تکرار ملال آور است و بیهوده . "عقل"  تکرار را نمی پسندد ، اما  " احساس " تکرار را دوست دارد طبیعت تکرار را دوست دارد و جامعه به تکرار نیاز مند است طبیعت را از تکرار ساخته اند و جامعه با تکرار نیرو مند می شود  و احساس با تکرار جان می گیرد  و  نوروز داستان زیبایی است که در آن طبیعت و احساس و جامعه هر سه دست اندر کارند.

نوروز تجدید خاطره بزرگی است خاطره خویشاوندی انسان با طبیعت ... چه افسانه زیبایی ، زیباتر از واقعیت ! راستی مگر هر کسی احساس نمی کند که نخستین روز بهار ، گویی نخستین روز آفرینش است .اگر روزی خدا جهان را آغاز کرده است مسلماً آن روز نوروز بوده است.

بیشک روح در این فصل زاده شده است و  عشق در این روز سر زده است و نخستین بار آفتاب در نوروز طلوع کرده و زمان با بهار آغاز شده است .

" برگرفته از مقاله نوروز نوشته دکتر علی شریعتی "

پ . ن : بهار و نوروز را به تک تک دوستانی که از ابتدای نوشتنم مهمان دنیای زیبای من بوده اند  تبریک و شاد باش می گویم و برای همه دوستان عزیزم آرزوی سالی پر از مهربانی و طراوت می کنم.

نوشته شده توسط فرزانه پارسایی در   | لینک  | 

در تلاشی که برای یافتن علت این که چرا همیشه سعی می کنیم حرف ٬ حرف خودمان باشد و چرا همیشه هر منتقدی را به زمین گرم می کوبیم کتابی به این نام دیدم " تبار شناسی استبداد ایرانی ما" که کوشیده ویژگیهای تاریخی و اقتصادی ایران را با الگوی جامعه ابتدایی - برده داری - فئودالیسم تحلیل کرده و به تبار شناسی استبداد ایرانی برسد. نویسنده کتاب هوشنگ ماهرویان است و نشر بازتاب نگار آن را چاپ کرده است . قسمتی از مقدمه کتاب :

 تهاجم  به فردیت و کوشش در نابود کردن آن از ویژگی های مهم و اصلی استبداد بوده است . بدون فردیت نمی توان از خرد مدرن سخن گفت . بدون فردیت باید به خود جمعی و قبیله ای و اسطوره ای پناه برد، باید به خرد گذشتگان استناد کرد و از نواندیشی و تجدید نظر در تفکر گذشتگان پرهیز نمود. این تفکر ضد فردی و ضد خرد مدرن در جامعه ما حاکم بوده و هست . استناد به تفکر گذشتگان و سر تسلیم نهادن بر آن و یا رد کامل و یکپارچه آن ، سنت حاکم بر جامعه ی ماست و این امر حتی در جمع روشنفکری ما نیز غلبه دارد . پس نو اندیشی نیاز مند استقلال و شجاعت فکری است چرا که " من ایرانی " محکوم و منکوب شده است. و در تاریخ عرصه ای برای نشو و نما نداشته است.پس باید به جمع تسلیم شد حال این جمع می خواهد قبیله ای و ایلی باشد یا جمع محفلی و گروهی و دسته ای و باندی و حزبی ... هرچه باشد باید در جمع حل شد و اجازه تفکر فردی نداشت در حالی که خرد مدرن زاده تفکر فردی و من اندیشنده است . هستی اش را با " من می اندیشم ، پس هستم " دکارت کسب کرده است حتی اندیشه خود مارکس هم حاصل اندیشیدن  فردی است .

بعد از سال 57 واقعه ی مهمی رخ داد . واقعه مهم این بود که در علت یابی استبداد چشمانمان را از خارج برگر داندیم و به خودمان نگریستیم و در این نگریستن بود که همه چیز را به استعمار و امپریالیسم نسبت ندادیم . تازه پی بردیم که این استبداد ایرانی رابطه مستقیم و علّی با امپریالیسم و شاه ندارد یعنی مساله پیچیده تر از این هاست . اگر علل این استبداد درونی باشد دیگر غلبه بر آن به این سادگی ها هم نیست باید آن را ریشه یابی کرد و از ریشه ها خشکاند که اگر ساقه ها را قطع کنیم آن چنان که در 57 کردیم ، ریشه ها باز جوانه می زند و استبداد ایرانی را تداوم می بخشد.

نوشته شده توسط فرزانه پارسایی در   | لینک  | 

خیلی وقتها فکر می کنم به این که از زن بودنم راضیم یا اینکه دوست داشتم مرد بودم یا ... نه... انتخاب دیگری که در کار نیست ! اصلاْ اولی هم که به انتخاب من نیست ...اما خیلی ها را دیده ام که با وضوح دوست دارند از جنس دیگری باشند ، زنان و مردانی که بر علیه جنسیتشان البته در حرف شورش می کنند . آرزو های این آدمها برایم غریبه است من  هیچ وقت جواب روشنی نداشته ام یعنی هیچوقت به یقین نرسیده ام که زن بودن من برای بشریت بهتر است یا اگر مرد بودم گل های بزرگتری می زدم به سر بشریت ...

گاه رندم ٬ گاه زاهد ٬ گاه مست      گاه هست و نیست گاهی نیست وهست

 وقتی از زیبایی و لطافت زن می گویند یا می گویند زن ها موجوداتی پیچیده اند خوشحال می شوم که زن ام وقتی حس مادری را تجربه کردم خیلی بیشتر خوشحال شدم . وقتی مادری را می بینم که عاشقانه لقمه به دهان کودکش می گذارد افتخار می کنم که زن ام . وقتی آرامش مادر بزرگی را می بینم ، وقتی صف خلوت غذاخوری شرکت برای خانمها را می بینم ٬ وقتی زن آموزگاری را می بینم که با عشق و حوصله ای بی نظیر الفبای خواندن به بچه ها یاد می دهد دلم می خواهد زن باشم .

 وقتی زنی را می بینم که تند تند دارد تقریبا می دود که به قدمهای بلند مردش برسد وقتی نمی توانم حرف بزنم و دلیل بیاورم و به جایش  گریه ام می گیرد وقتی مراسم روز زن می گیرند برایمان و یک جعبه ظرف پیرکس کادو می دهند ٬ وقتی بعضی از زن های راننده را می بینم ٬ وقتی مردها در دعواهایشان خواهر و مادر همدیگر را فحش می دهند وقتی کفش نوک تیز و سایه چشم نقره ای اکلیل دار می بینم ٬  وقتی می بینم زنی برای تخفیف گرفتن از فروشنده ای پشت چشم نازک می کند٬ وقتی توی تاکسی باید خودم را بچپانم در نصف صندلی که جای مسافران مرد کم شعور باز تر شود ٬ وقتی مدیرم می گوید مگه  تو هم می توانی ماموریت شهرستان بروی ؟ وقتی باید خلوتم را همیشه با دیگران قسمت کنم و هیچ سفر تنهایی را نمی توانم بدون دغدغه جا و مکان بروم  ٬ وقتی باید به همه دنیا توضیح بدهم بابت چیزهایی که مرد ها توضیح نمی دهند و خیلی وقت های دیگر ... دلم می خواهد مرد باشم.

آره باز هم  گمان می کنم بشریت به هردو اینها  باهم احتیاج دارد و مساله این نیست .

نوشته شده توسط فرزانه پارسایی در   | لینک  | 

- وقتی با آدمهای بیرون سازمان صحبت می کنی کاری برایشان انجام نده ٬ اما در حالت خوف و رجا نگهشان دار تا در مواقع لزوم کارت را راه بیندازند چون برای آینده لازمت دارند.

- در جلسات کاری با کلمات و جملات بزرگ اهمیت پروژه هایمان را توضیح بده . هر چه قدر می توانی بال و پر بده (قشنگی آمار و گزارشات خیلی مهم است).

- وقتی با مسئول قسمت دیگری حرف می زنی برای رفع مشکلات آنها و همکاری اعلام آمادگی کن اما هیچوقت کاری برایشان نکن.

- تا می توانی نامه بنویس تمام حرفهایت را کتبی کن ممکن است برای اثبات درستی کارهایت لازم داشته باشی بعضی وقتها هم هیچ چیز ننویس منتظر باش که رقیبت چه می کند شاید از هر چیزی که  بنویسی به ضررت استفاده کنند. (آنوقت نمی توانی مثل من زیرش بزنی )

- اشتباه کرده ای؟ باشه... هیچوقت مسئول اشتباه تو نیستی تقصیر همکارت است.

- همیشه برنامه های مورد نظرت را با تک تک آدمها یت در میان بگذار و عکس العمل آنها را چک کن ...بعد در یک فرصت مناسب عملی اش کن

- وقتی اطلاعات یا خدماتی ازت می خواهند بدون معطلی انجامش نده ... شاید منظور دیگری دارند!

- زیر طرحهایت را با یک بهانه ای امضا نکن!

- روی پیشرفتن یک طرح خیلی اصرار نکن اول ببین مدیر چی می خواهد.

اینها گوشه ای از اصول اخلاق حرفه ای !! محل کارم است . خیلی وقتها فشار زیادی را تحمل می کنم و گاهی هم تحمل این فشار ها بیشتر از توانم است...

 

نوشته شده توسط فرزانه پارسایی در   | لینک  | 

اسفند ماه خانه تکانی و جنب و جوش برای تازه کردن اطرافمان است که این روزها برای ایرانیان پر خرج هم شده ، اما همیشه غافل گیری هایی هم در خودش دارد که رخوت آدمها را بگیرد .

مدتها بود که در خانه پدری ام  پا به زیر زمین نگذاشته بودم اما دیروز که آنجا بودم ناغافل سری به آنجا زدم  و احساس کردم یک لحظه قلبم از حرکت ایستاد . قشری ضخیم از خاک روی قفسه های کتاب نشسته بود و کارتنهایی مملو از کتاب و مجله و کاغذ وسط اتاق رویهم تلنبار شده بود میز و صندلی ها هم طرفی دیگر . یکی از کارتن ها را باز کردم آرشیو مجله های ایران فردا بود... چه روز هایی بود روزهایی که مشترک مجله های"ایرا ن فردا" و " کیان" و "فیلم" و ... بودم و با پدرم چه بحث هایی می کردم سر آنها. پیرمرد با هر کاری که من می کردم مخالف بود یا این طور نشان می داد که مخالف است و همه این کارها بچگانه است ومن تجربه ندارم  و کله ام بیخودی باد دارد و ...

 دو سالی می شود که دیگر دماغ خواندن و نوشتن ندارد. دیابت سوی چشم هایش را کم کرده و پس از چند تا جراحی فقط می تواند تلویزیون ببیند تدریس را هم بکل کنار گذاشته ... ورود هر کارگر و حتی جنبنده ای را به زیر زمین قدغن کرده و کتابخانه اش بعد از آخرین نقاشی دیوارهای منزل به حال خودش رها شده و مانده زیر این همه خاک.

 انگار زمان ایستاده و قفسه ها با آنکه هنوز پابرجا هستند اما مرده اند ... چشمم به دفترچه نارنجی کتابها افتاد که از قفسه ای آویزان بود . آن روزها که دختر بابا بودم سهم من از خانه تکانی مرتب کردن کتابخانه بابا بود و من با چه عشقی کتابها را از قفسه ها بیرون می کشیدم گرد و خاکش را می تکاندم و گاهی هم ورقی می زدم کتابی را کشف می کردم برای خواندن و دوباره با دقتی زیاد سر جایشان می چیدم یادم نیست عید کدام سال بود که تصمیم گرفتم فهرست موضوعی درست کنم برای کتابها ٬ البته بروش خودم : سیاسی ، اجتماعی ، تاریخی ، ادبی ، مذهبی و ... فهرست کردن حدود هفت هزار جلد کتاب تا روز عید طول کشید ... خودم ذوق زیادی داشتم و پیر مرد برای اینکه امتحان کند مثلاً می گفت فلسفه سیاست عبد الکریم سروش را برایم بیاور اگر بیشتر از دو سه ثانیه طول می کشید متلکی می گفت به روش چیدن من ... اما بعدش پیش مهمانها تعریف می کرد از سلیقه و زرنگی دخترش .حالا آن همه کتاب و آن همه خاطره زیر خاک مانده و پیرمرد به هیچ کس اجازه نمی دهد به آنها دست بزنند.

 حالش را می فهمم می داند که هیچ کس ٬ ارزش کتابهایش٬ آرشیو مجلاتش و دفترچه های دست نویسش را نمی داند و هر لحظه  ممکن است کیسه زباله ها ببلعندشان . اما اگر من پیشقدم شوم شاید اجازه بدهد که این قفسه ها را دوباره زنده اش کنم اما من به تنهایی و با این همه کار و مشغله می توانم این قدر وقت بگذارم ؟ دیروز پیشنهاد این کار تا نوک زبانم آمد اما این روزمرگی مبتذل کارمندی آن را قیچی کرد...من ماندم و دلتنگی برای آنهمه کتاب که دارند می پوسند بخاطر لجبازی پیرمرد و گذر بیرحم زمان ...

نوشته شده توسط فرزانه پارسایی در   | لینک  | 

در هجوم تشنگی ، در سوز خورشید تموز

پای در زنجیر خاک تفته می نالد گون :

                                             "روزها را می کنم پیمانه ، با آمد شدن "

غوک نیزاران لای و لوش گوید در جواب :

" چند و چند این تشنگی ؟

               خود را رها کن همچو ما

                      پیش نه گامی  و جامی نوش و کوته کن سخن"

بوته خشک گون در پاسخش گوید : " خمش !

  پای در زنجیر ، خوش تر تا که دست اندر لجن "

                                                     محمد رضا شفیعی کدکنی

نوشته شده توسط فرزانه پارسایی در   | لینک  |