صبح رادیوی ماشین روشن بود و در میان تیتر خبرهایی که خوانده می شد شنیدم که خاتمی گفته من داوطلب انتخابات ریاست جمهوری نخواهم شد با همه احترامی که برای خاتمی قائلم خوش حال شدم و در دلم شجاعتش را ستودم . اما اخباری که در ایمیلها درباره دیدارش با دانشجویان دانشگاه تهران خواندم همه آن تحسین را که نه ولی مقدار زیادش را بر باد داد چون در جواب فریاد های دانشجویانی که می گفته اند :"خاتمی باید بیایی " گفته من که نگفتم نمی آیم ٬ دارم بررسی می کنم ( نقل به مضمون ) درست است که سوار شدن برموج احساسات مردم سابقه دیرینه ای خصوصاً در کشور ما دارد ولی خاتمی دیگر نباید این اشتباه را تکرار کند این دقیقاً همان عوامفریبی ست که احمدی نژاد به شکل دیگری دارد انجامش می دهد با سفرهای استانی و ... آقای خاتمی ٬ ایران ما لبریز از احساس است و دیگر به تزریق آن نیازی ندارد حالا موقع تدبیر اندیشی است. در این مملکت دهه های چندی است هورا می کشند و مرده باد و زنده باد می گویند دیگر بس است لطفاً اگر برنامه ! دارید برنامه هایتان را بیان کنید و گرنه با دست پس زدن و با پا پیش کشیدن در شان شما نیست.
آلبرتو پینکرله موراویا در ۲۸ نوامبر۱۹۰۷ در رم بدنیا آمد. پدرش معمار و نقاش اهل ونیز بود. در نه سالگی مهمترین واقعه زندگی آلبرتو به وقوع پیوست ٬ چیزی که خود نویسنده معتقد بود تاثیر شگرفی بر روی حساسیتش گذاشته است یعنی بیماری سل ٬ که تا ۱۸ سالگی او را رها نکرد. از این رو نظم تحصیلش بهم خورد و تنها مدرک او دیپلم متوسطه بوده است .اما در عوض او در طی آن مدت به مطالعه کتابهای نویسندگان کلاسیک ایتالیا و بیشتر نویسندگان قرن ۱۸ و ۱۹ پرداخت از جمله داستایوفسکی ٬ جویس ٬ گلدونی ٬ شکسپیر ٬ مولیر ٬ لئوپاردی و بسیاری دیگر او همچنین به زبانهای انگلیسی و فرانسه مسلط بود. رمان اول موراویا به نام "بی اعتنایان "در ۱۹۲۹ چاپ شد و با استقبال روبرو گشت و به لطف موفقیت رمان اولش به محافل ادبی و ژورنالیستی وارد شد." بی اعتنایان " توصیف روابط خانواده ای از طبقه متوسط ایتالیاست که زمان و مکان محدودی را در برمی گیرد در این رمان موراویا صریحاْ طبقه متوسط را مورد انتقاد قرار می دهد و در واقع انتقاد از بورژوازی یکی از شاخصهای موراویا ست بسیاری از منتقدین این رمان را اولین رمان اگزیستانسیالیستی اروپا می شمارند. در این زمان مبارزه علیه فاشیسم شدت گرفت. موراویا از سال ۱۹۳۰ به عنوان خبرنگار مسافرتهای خارجی اش را آغاز کرد و به آمریکا ٬ انگلستان ٬ لهستان ٬ چین ٬ مکزیک ٬ فرانسه و چند کشور دیگر سفر کرد. موسولینی مانع انتشار کتابهای بعدی او شد و کلیسای واتیکان نام آنها را در فهرست کتابهای ممنوعه قرار داد.
موارویا دنیای ضد انسانی و سرمایه داری را بشدت به باد انتقاد می گرفت .تا سال ۱۹۴۳ موراویا به منظور منحرف ساختن کنترل و سانسور کنندگان رژیم که به تولیدات ادبی او نگاهی بدبینانه داشتند٬ شیوه استعاره و هجو را در پیش گرفت و به این ترتیب داستانهای سور رئالیستی و هجو او متولد شد. در سال ۱۹۴۳ و بدنبال برکناری موسولینی همکاری اش با روزنامه ها را از سرگرفت و به نوشتن مقاله های سیاسی پرداخت اما بزودی پس از اشغال ایتالیا توسط نیروهای اشغالگر نازی و صدور حکم دستگیری موراویا بار دیگر او و همسرش ناگزیر به فرار شدند و به شهر کوچک فوندی پناه بردند. موراویا این واقعه را پس از بیماریش دومین تجربه مهم زندگیش می دانست.
او پس از آزادی ایتالیا و بازگشت به رم فعالیتهای ادبی و ژورنالیستی اش را آغاز کرد.موراویا که همواره در نهضتهای سیاسی و اجتماعی مشارکت داشت و از نهضت آزادی زنان ایتالیا هم دفاع می کرد در دهه هفتاد سه مجموعه داستان کوتاه با عناوین " بهشت " ٬ " یک زندگی دیگر" و " پوه " منتشر کرد که همه انها از زبان یک زن روایت می شوند. موراویا در آخرین دهه زندگی اش همچنان فعالانه در عرصه ادبیات کشورش گام برمی داشت و در ۲۶ ستامبر ۱۹۹۰ در منزلش در گذشت .
از دیگر آثار او : - رویاهای آدم تنبل
- بالماسکه
- زن رمی
- نافرمانی
- دنباله رو
- بی حوصلگی
- زندگی نفسانی
مسیحیت و کمونیسم و بسیاری مجموعه داستان کوتاه ٬ مقاله و ...
"یک زندگی دیگر "مجموعه داستان کوتاه از آلبرتو موراویا ست که دیشب توانستم چند داستان آن را بخوانم . هر کدام از داستان ها سه یا چهار صفحه بودند اما چنان تاثیر گذار بودند که پس از تمام کردنش احساس می کردی سیلی محکمی خورده ای و از خواب غفلت پریده ای . داستان ها با توصیف یک موقعیت کاملاْ معمولی و پیش پا افتاده و با استفاده از حداقل کلمات ٬ شروع می شوند و با تزریق یک لایه طنز شکننده جلو می روند و تعلیق ظریفی را در ذهن خواننده ایجاد می کنند بعد با رو کردن برگ برنده داستان و یک نتیجه گیری محکم و تقریباْ غیر قابل پیش بینی خواننده را رها می کند. خواننده در بهت و ناباوری از ظرافت و دقت نظر و خلاصه گویی داستان نویس کیفور می شود.
داستان "ربوده شده" آخرین داستانی بود که دیشب خواندم و درباره زنی بود که در جای ناآشنا و غریبی از خواب بیدار شده و تصور می کند دزدیده شده و در رخت خوابی با مردی که نمی شناسد ٬خوابیده است. تصمیم می گیرد فرار کند و آدرس آنجا و وضعیت غیر معمول خودش را به نزدیک ترین ایستگاه پلیس بدهد اما ناگهان در می یابد که اسم خودش را هم به خاطر نمی آورد و فکر می کند شاید وضعیت معمول او همین بوده است و کم کم به یاد می آورد که بعد ازبیدار شدن از خواب باید شیر گرم کند و صبحانه درست کند و اصلاْ او را برای همین کارها به اینجا آورده و تربیت داده اند صدای مردی که از تخت خواب او را صدا می کند: " لوییزا ... لوییزا ساعت چنده ؟" او را به این حقیقت تلخ و گزنده آگاه می کند که او در خانه ی خودش است و کارهایی را می کند که از او می خواهند و درباره ی هویت گذشته ی خودش و کارهایی که خودش دوست دارد چیزی بیاد نمی آورد.
این موقعیت برای زنان ایرانی ٬ با معنی و آشنا نیست ؟
از هنرها و کمالات مدیر ما یکی هم هنر جابجا کردن افراد در شغل های مختلف و اتاقهای مختلف است نمی دانم کدام پدر آمرزیده ای چرخش شغلی یا Job rotation را سر دهان ایشان انداخته که این قدر تاثیر گذار بوده و با Room rotation هم مخلوط شده است . ایشان هم در هر زمانی که توفیق تشرف به یکی از بخش های سازمان که تحت نظرشان اداره می شود را پیدا می کنند جرقه ای در مغز مبارکشان می زند که مثلاْ اگر فلانی جایش را با بهمانی عوض کند بهتر و قشنگتر نیست ؟
حاصل این جرقه های متعدد کثرت جابجایی های فیزیکی و شغلی در شرکت ماست که فعلاْ آخرین جرقه به اتاق من اصابت کرده و فرموده اند اتاق من که در سالن مرکزی ساختمان قرار داشت به بسیج کارکنان واگذار شود و من به اتاقی در طبقه بالا منتقل شوم . تازه از خودم هم پرسیدند: "بهتر نیست اتاق بسیج جلوی چشم باشد؟ شما هم برای آینده شغلی تان هم خوب است که به طبقه بالا که طبقه مدیریت و معاونت و ... هست بیایید "!!!
الان یک ساعتی می شود که کامپیوترم را در اتاق جدید راه انداخته ام . ولی تلفن داخلی ام هنوز وصل نشده ٬ نور اتاق هم کم است . البته این اتاق بزرگتر و جادار تر است منتها طفلک بچه های خدمات ٬ که این جرقه ها کلی کار اسباب کشی برایشان درست می کند.
می خواستم ناله کنم که مدیرمان امروز مسئولیت تازه ای به من سپرد و این جا هر کسی بیشتر و بهتر کار می کنه توقع دیگران ازش بیشتر می شود و کسی که هیچ کاری نمی کند و انگل سیستم است کاری با او ندارند و ...
خواجه رند شیراز:
دمی باغم بسر بردن جهان یکسر نمی ارزد بمی بفروش دلق ما کزین بهتر نمی ارزد