برای دیدن منظره ی یک آدم باید یک چیز مهم را رعایت کرد و آن فاصله است شاید این فاصله برای هنرمند ها ، نویسنده ها و کلاً آدم های معروف باید بیشتر رعایت شود .چشم انداز یک آدم از دور ممکن است رویایی و خیال انگیز به نظر بیاید اما این خیال در فاصله نزدیک بدجوری می شکند و ترک می خورد مثل مغازه هایی که ویترین خیلی قشنگی دارند اما واردشان که بشوی تمام تصورت از ویترین بهم می خورد و حالت گرفته می شود ...
این جمله ها را بخاطر گل شیفته نوشتم گل شیفته ای که دیگر گل شیفته نیست .
گل شیفته را دوست داشتم برای جرات و جسارتی که در بازیگری از خودش نشان می داد و شخصیتی که به هر شکلی هنجار شکن بود.
پیشرو بود و در عین این که زن بود ، انسان بودنش بیشتر به چشم می آمد تا وجوه زنانگی اش ... بعضی از فیلم ها در قامت توانایی های او نبودند اما بعضی هایشان توان او را در خلق و بازسازی شخصیتها ، نشانمان می دادند . بازی او را در " اشک سرما " با نقش دختر کرد چوپان که دیدم باورم شد که اوج خواهد گرفت . بازی فوق العاده اش در " بوتیک " ، "نیوه مانگ " ، " سنتوری " و " درباره الی " تصویرش را کامل تر کرد ستاره روزبروز می درخشید و اوج می گرفت . وقتی رفت دلم برایش تنگ شد اما خوشحال بودم.
برای بیشتر اوج گرفتنش برای جسارتش و این که ماهی کوچک قرمز از تنگ شیشه ای پریده به اقیانوس ...
اما دیشب در استودیوی بی بی سی او گل شیفته نبود وقتی از شمقدری تشکر کرد وقتی از علت رفتنش و علت نیامدنش گفت وقتی از زبان جهانی هنر و سینما گفت ، مستاصل بود مجری زیرک بدجوری او را به دام انداخته بود و من هرگز دلم نمی خواست او را از این فاصله ببینم .
دیگر باورم شده که سیاست با با همه توانش وارد زندگی مان شده و بقول شاملو دیگر ما را گریزی از آن نیست وقتی نوشتم که می شود نجنگید خیلی ها ر فتند سراغ وجه سیاسی و گفتند باید جنگید تسلیم و فرار که شایسته نیست پس حتماً باید ایستاد و جنگید حتی گفتند بدون جنگیدن که نمی شود چیزی بدست آورد پس می جنگیم !
از نسل ما که با شعار جنگ جنگ تا پیروزی و تا رفع فتنه در عالم و مزخرفاتی از این دست بزرگ شده چندان هم بعید نیست انگار عوض نشده ایم راهی جز جنگ و انقلاب نمی شناسیم . در زندگی روزمره و در عالم فارغ از سیاست هم همین کار را می کنیم اول با غول کنکور می جنگیم بعد با سنتهای کهنه و پوسیده مبارزه می کنیم با هر آنچه که به نظرمان مانع پیشرفت ماست می جنگیم برای بدست آوردن شغل خوب ، ازدواج موفق و زندگی خوب می جنگیم اگر در همه این ها پیروز شده باشیم آماده ایم که از زندگی مان لذت ببریم و بالاخره حالا وقت استفاده از غنایم است ، اما روزی و جایی ، پای یک موجود کوچک به میان می آید ...
پسرک یا دخترکی که یک روز می خواهد پلیس شود روز بعد می خواهد شیرینی فروش شود روز قبلش می خواست راننده ماشین های مسابقه شود فردا هم شاید بخواهد عروسک بفروشد ... امروز از تو می پرسد چرا این طوریه ؟ و فردا خواهد پرسید چرا اینطورش کردی ؟ نه با این یکی دیگر نمی شود جنگید لطفاً شعار هایتان را فراموش کنید . لطفاً مشت های گره کرده تان را باز کنید جنگی در بین نیست .
این جا باید کار کرد باید ساخت باید صبور بود و با اخلاق. این جا که می گویم همه عرصه های زندگی مان است . سیاست ، روشنفکربودن ، کار فرهنگی و هنری ، ورزش و زندگی و اخلاق با همسر و همسایه و... باید فکر کردن را یاد بگیریم باید خواندن و نوشتن و حرف زدن را یاد بگیریم رعایت حق دیگری را باید یاد بگیریم . باید آن نردبام دیکتاتوری را یادمان باشد که زیر پای کسی نگذاریمش .
باید چماقها را بشکنیم همه چماقها که دست برادران ! نیست چماقهایی هست از جنس قلم ، چماقهایی از جنس حرف و دست خود ماست . معنی اش این نیست که برویم زیر چماق و لبخند بزنیم . معنی اش این است که کاری کنیم کسی نتواند آن را دست بگیرد .
این روزها زندگی با تمام قوایش به جنگ من آمده بود. البته این تمام قوایش نبود و فقط من این طور فکر می کردم ... اما هر چیزی که در اطرافم بود مرا به مبارزه می طلبید، نقاط روشن و امید بخش یکی یکی از جلوی چشمانم محو می شدند و حس می کردم الان است که در تاریکی سقوط کنم از هر نوع گرفتاری و سختی نمونه ای در اطرافم بود مرگ ، بیماری ، بی پولی و...
به خودم میگفتم باید مقاومت کنی اما می دانستم که نیروی آن را ندارم . ته کشیده بودم داشتم تمام می شدم . فقط سعی می کردم مثل قربانی های ضعیف دست و پا نزنم و مثل سایه به کنجی بخزم تا دیده نشوم ...
یکی دو روز پیش بی بی سی فارسی داشت مستندی درباره وضعیت کشور عراق پخش می کرد و من داشتم بیخودی از این اتاق به آن اتاق می رفتم و برای خودم هم وانمود می کردم که مشغول جمع کردن ریخت و پاش خانه ام تا این که جمله ای درخشان از نریشن گوینده فیلم را شنیدم و ایستادم :
"مردم و جوانان عراق در حال یادگیری و تمرین این واقعیت هستند ، این که صد بار بجنگی و صد بار پیروز شوی مهم نیست ، مهم این است که بدون این که یکبار هم بجنگی پیروز باشی ."
حالا چطور می شود گفت کلمه ها ذات و هویت و نیرو ندارند ؟ آن ها سرشار از معنی اند.
شاید به نظر بیاید این درسی از سیاست انگلیسی است یا به دید تندروتری دکترین جدید استعماری است یا هر چیز مزخرف دیگری ... اما هر چه هست ذات جنگیدن را زیر سوال می برد و این خوب است . این که وقتی زندگی هم با تو سر جنگیدن دارد تو وارد جنگ نشو ! زمانی که سیستم تبعیض آلود و بدور از شرافت اجتماعت تو را هدف گرفته که نابودت کند یا همرنگ خودش کند با آن سیستم نجنگ ! وقتی حکومت با تمام نیروهای مرئی و نامرئی خودش قصد جنگیدن با تو را دارد باز هم وارد جنگ نشو کار خودت را بکن راه خودت را بساز . این درسی بزرگتر است که جوانان ما هم این روزها ، در حال یاد گیری و تمرین آن هستند .
داشتم به چراغ سر چهارراه نزدیک می شدم.
سرعتم را کم کردم شهرام ناظری داشت می خواند : رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن ...ترک من خراب شبگرد مبتلا کن
دخترک هایی با مانتوهای صورتی کوچولو از مدرسه زده بودند بیرون ...
چه صورتی های خوش رنگی !
حتی از پشت عینک تیره هم رنگشان قشنگ بود ... یکدفعه یکی از همان فرشته های کوچولو که از کنار ماشین رد می شد با خنده بهم گفت : یاخچی سان ؟
چیزی ته دلم لرزید دخترک از چی می پرسید ؟ از فردای خودش ؟
آن دخترک خندان، دیروز من نبود با آن همه امید و نشاط و سرزندگی ؟!!
- یاحسین، میر حسین. پاتو بذار. تولدت مبارک.....
و این نردبام که هر چه بالاتر می رود، بیشتر فرو می شود، از فرش تا عرش پله می خورد. اولین پله اش هم اینجاست. همینجا. در قلب ما. روح ما. فرهنگ ما.
فلان شاعر که باشی می بریمت بالا. بالا. هی تعریف. هی تمجید. والا تو از فردوسی و نرودا بزرگتری. بادت می کنیم. بادت می کنیم. می خواهی ستاره ها را بچینی. می شوی بزرگترین شاعر دنیا. می خواهی سر به تن هیچ شاعری در دنیا نباشد. همه را می بندی به تیغ حذف.
- ای بابا بیا پائین. فایده ندارد.
وارد روزنامه واقعی یا مجازی که بشوی هولت می دهیم. پله ها رامی دوی. نیامده می شوی سر دبیر. هم هنری. هم ورزشی. هم سیاسی. ایول. ایول. برایت هورا می کشیم. وسط راه به اوریانا فالاچی می گویی :
- بیا از من یاد بگیر.
پله ها را دو تا یکی می روی بالا. می دوی. قلمت شده خنجر.
- صبر کن بابا اسداله. فایده ندارد.
قزاق که باشی می شوی سرهنگ. سردار. جلویت دولا و راست می شویم. کلاه می خواهی، برایت سر می آوریم. می شوی سالار و شاه. کارهای خوب هم کم نمی کنی. دانشگاه می سازی. ایران نو را معمار می شوی. چند تائی می شویم منتقد و مخالف. دهانمان را می دوزی. بقیه می افتیم به چاپلوسی. دادن لقب. تعظیم. تکریم. تو را برده ایم بالای نردبام. خدا را بنده نیستی. تو فقط باید حرف بزنی. نوه ات سالها بعد به تاریخ می گوید:
- کسی از ترس جرئت نداشت به پدر بزرگم دروغ و به پدرم راست بگوید..
حالا تو درس نخوانده ای. از کوهپایه آمده ای. نظامی هستی. لقب کبیر می دهیم بتو. پسرت که درسوئیس درس خوانده و عشق پاریس است، تو را می گذارد توی جیبش. از بس برایش دست می زنیم که از نردبام تندتر بالا برود تا بشود خدایگان.
داغ می کنیم و بساط خدایگانی را جمع می کنیم. قرار می شود آزادی داشته باشیم. جمع می شویم دور و بر پیرمرد. درهلهله و فریاد سوار نردبامش می کنیم. زیر بغلش را می گیریم که بالا برود. آنقدر بالا می رود که دم مرگ، فرمان کشتار مخالفان خود را صادر می کند.
بعد دوباره نوبت مقدسین می رسد. یکی حضرت علی می شود که فقط شمشیر خونریزش را به ارث برده است. داستان خلخال زن یهودی و غیره را قاب می کند. لشگریانش را می فرستد بچه های مردم را بکشند. بعد می آید گریه می کند و ماهم برای مظلومیت او زار می زنیم.
پیشکارش هم که باید درجات کمتری از حضرت علی داشته باشد، خدا از کار درمی آید. میلیونها نفر را خس و خاشاک می بیند. نور از پیشانی اش تتق می کشد. ملائک دورو برش پرواز می کنند. مائیم که براش مایه می آئیم و کتاب می نویسیم.
بازبه تنگ می آئیم. می زنیم به کوچه. به خیابان. فریاد می زنیم :
مرگ بر دیکتاتور...
لباسهای سرخ را در می آوریم وسبز می شویم. نه، روی لباس های سرخ جامه سبز می پوشیم. دریافته ایم که درد مشترک ما استبداد است. می خواهیم دیکتاتور نداشته باشیم. یاحسین می گوئیم. به میر حسین رای می دهیم. دیکتاتورهای حاضر بر صحنه ما را به خاک و خون می کشند و رایمان را می خورند و مخابرات را هم رویش.
تازه سه ماه تمام شده که یاد نردیام تاریخی می افتیم. شاید هم او ما را پیدا می کند. از خاطره قومی اسبتدادی، از عمق فرهنگ ما سر بر می کشد. نردبام را در می آوریم و از سر عشق زیر پای کسی می گذاریم که به او رای داده ایم. جمع می شویم. کیک درست می کنیم. هورا می کشیم. نردبام را در فضای مجازی می گذاریم و صدایش می زنیم:
- تولد، تولدت مبارک...
او را هل می دهیم طرف نردبام. پایش را که بگذارد کار تمام است. باذوق کشف کرده ایم که درمهر ماه دو یار دبستانی دیگر او، هم متولد شده اند. نردبام را که حالارنگ سبز دارد برای آنها آماده می کنیم. اهل خامنه که رفت بالا نوبت زاده یزد و الیگودرز است. پیشترها زادگان آلاشت وتهران وخمین راهم روی این نردبام فرستاده بودیم. نردبامی است که تا افق می رود. هرچه بالاتر فروتر. و سرانجام سقوط می کند. می افتد جائی درتاریخ کنار هیتلر و صدام واستالین...
از وقتی خبر برگزاری تولد میر حسین موسوی را شنیدم، دلم مدام شور می زد. من عاشق و فریفته او نیستم که هیچ، راهم غیر از "رزم مشترک برای آزادی در لحظه کنونی تاریخ" از او جداست. اما نگران بودم. نردبام رامی د یدم که رنگ شده و نو دارد از متن فرهنگ ما می آید. وهمیشه هم از همین جای کوچک شروع می شود. منتظر بودم کسی هشدار بدهد. دهقان فداکاری پیدایش بشود و فانوس را مقابل قطار سبز بگیرد وبگوید:
- از همین جا ها شروع می شود...
نگران بودم تا امروز که بیانیه شماره سیزده در آمد و این خطوط را در آن خواندم: "مردمی که میخواهند سرپای خود بايستند و حياتی کريمانه را تجربه کنند جا دارد که از نخستين قدمهايی که به ناکامیشان میانجامد با بيشترين دقتها پيشگيری کنند. تولد اينجانب نه هفتم مهر که روز آشنايی با شماست. حتی اگر روز هفتم مهر به دنيا آمده بودم نيز جا نداشت حرکت شما به کيش شخصيت آلوده شود. اميدوارم اين کلمات مرا صميمانه و از سر نگرانی و نه يک شکسته نفسی بیحقيقت و تعارف گونه تلقی کنيد."
این میر حسین موسوی امروز ششم مهر ماه 1388 است. پایش را روی پله اول نردبام نمی گذارد. متوجه هستیم چه حادثه مهمی است؟ و یا تلاش خواهیم کرد نردبام را جائی دیگر زیر پایش بگذاریم. یادمان نرود. این مائیم که از آخوند و قزاق و شاهزاده و بچه آهنگر، دیکتاتور می سازیم.
پ. ن: واقعاً حیف است خوانده نشود این مقاله هوشنگ اسدی که در روز آنلاین منتشر کرده ، به نظرم خیلی به بارها خواندنش نیاز مندیم .
هر یک از ما فهرستی برای خودمان داریم فهرستی از خواسته ها و نا خواسته ها.
گاهی چیزهایی را به آن اضافه می کنیم و گاهی هم خط می زنیم مهم این است که خودمان آن را بنویسیم یا خط بزنیم نه پدر و مادر نه اجتماع و نه حتی حکومت . ما این فهرست را به قامت آرزوها و رویاهایمان می نویسیم.
مشکل دقیقاً جایی شروع می شود که بخواهیم به فهرست دیگران سرکی بکشیم و کم و زیادش کنیم یا بخواهیم فهرست خودمان را به همه ابلاغ کنیم و مجبورشان کنیم آنرا بپذیرند و به رسمیت نشناسیم حق این که هر کسی باید فهرست خودش را داشته باشد و اگر مزاحم دیگران نشود می تواند هرکاری با آن بکند .
مشکل از سرک کشیدن ها شروع می شود از جایی که خودمان را نزدیک تر از دیگران به حقیقت بدانیم و قدرتی هم بدستمان بیاید فرقی هم نمی کند این قدرت عبارت باشد از سن بیشتر ، تجربه بیشتر ، دانایی بیشتر ، زور بیشتر ، پول بیشتر ، طرفدار و هوادار بیشتر یا اسلحه ، از نظر من ماهیت اینها فرقی با هم ندارد روحشان یکی است : تحمیل فهرست من به فهرست تو ...چون من قدرت بیشتری دارم !
فاجعه زمانی رخ می دهد که فهرست خودمان را پاره کنیم و دور بریزیم یا از ترس مخفی اش کنیم و ندیده اش بگیریم و چشم بدوزیم به همانی که آن بالا صاحبان قدرت دارند برایمان با صدای نخراشیده می خوانند و ابلاغ می کنند .
آنوقت می شویم آدمی که رویا ندارد ملتی که نمی داند چه می خواهد. ملتی که می ترسد و ترس ویرانمان می کند از درون ...
برای ویران نشدن ، باید فهرست خودمان را حفظ کنیم مراقبش باشیم با آن بت بسازیم و بعد اگر لازم شد بت هایمان را بشکنیم کشف حقیقتی نو کنیم و یادبگیریم و لذت ببریم از تازه شدن ...
پ .ن : دوست خوبم هستونک در این باره ، نوشته ای زیبا دارد حیف است خوانده نشود:
اگر لازم شد بت هايمان را بشكنيم ... چرا كه ما ياد نمي گيريم بت نسازيم و بت پرستي را كنار بگذاريم ... ! حقيقت براي ما هميشه جسم صلبي بوده كه نه تغييرات آن را هضم مي كرده ايم نه خودمان قايل به تغيير و بهبود و رشد بوده ايم ...مدت هاست كه كشف نمي كنيم يا اگر مي كنيم به كشف ها حقايق و فهرست هاي خودمان ايمان نداريم ... سالهاست كه مقلد شده ايم ... پابرهنه در تقليد و ثناگويي ...
سالهاست كه ده فرمان را هربار به رنگي تحريف مي كنند و ما هر روز فقط مرگ بر ... و زنده باد ... گفتيم ...
روياهايمان گم شده اند !
روياهايمان را نمي سازيم تقلا مي كنيم تجلي روياهايمان را بت هاي سنگي ببينيم كه فريبمان دهند و به فريب ها دلخوش شويم تا انتهاي اين ريسمان باريك زندگي ...
كشف نمي كنيم بخاطر نيازهايي كه داريم و هر روز بروز مي شوند تحمل مي كنيم آنچه هست را و عادت مي كنيم و قناعت مي ورزيم !
طاقت شنيدن كشف هاي خود و ديگرانمان را نداريم و حرف ها را باتوم جواب مي دهيم يا با سخنان درشت ... تا ديگر مدتها بود كه كسي را ياراي گفتن نمانده بود.
زمان از ما عبور كرد و ما خويشتن هامان را جا گذاشتيم و پس رفتيم .
گوش سپرديم به خواب ها و روياهاي رواي ! و چشم ها را بستيم و به خواب اجباري فرو رفتيم .
خوابي كه گرم باشد و اندكي امن تر از بيداري و بينايي ...
سالها براي تمرين خويشتن بودن و خويشتن شدن و خويشتن را ساختن عقب مانديم و
... روياهامان را باد با خود برد !
تیتر برخی از خبرگزاری ها امروز این بود:
گزارش تکان دهنده از وقایع کهریزک در شبکه دو
تا جایی که من دیدم این گزارش در میان خبرهای تلخی که هر روز می شنویم هیچ تکان دهندگی در خود نداشت غیر از صدای لرزان پدر شهید کامرانی که گفت بچه اش با ضرب و شتم کشته شده نه این که مننژیت داشته و...این گزارش فقط یک چسب زخم معمولی بود روی یک زخم بسیار عمیق .
قبول کردن گوشه ای کوچک از خطاهای نیروی انتظامی که آن هم تحت شرایط بحرانی و توسط عوامل خود سر و نه با فرمان ما فوق ! صورت گرفته و با تاکید مستمر بر زحمات آنان بعد از این همه روزتلخ و سیاه ... معرفی آسیب دیدگان به بیمارستان ، پرداخت پول و موافقت با پرداخت وام به آنها یا حتی مکاتبه با وزارت کار برای اشتغال برخی از آنها ..مرهم این زخم نیست.
نمایش تهوع آور صدا و سیما و گزارشگرانش اگر چه یک عقب نشینی برای سرانی است که با وقاحت تمام ، حوادث شرم آور کوی دانشگاه و کهریزک را به براندازان و دشمنان نسبت می دادند اما هرگز کافی نیست ...
درد اینجاست که رییس دادستانی نیروهای مسلح در پایان حرفهایش گفت :
من قول می دهم که دیگر چنین اتفاقاتی نیفتد که باعث نگرانی آقایان مسئولین و رهبری و نظام شود.
و داستان ادامه دارد ... آنها هنوز مردم را صاحب حق نمی شناسند...
هیرون (Hieron) فرمانروای جابر سیراکوس در سالهای 478 تا 467 قبل از میلاد مسیح شرح زندگانی خود را که کم و بیش سرنوشت تمام کسانی است که مثل او حکومت کرده اند، برای دوست محرم راز و شاعرش سیمونیدس نقل میکند:
ای سیمونیدس ، در هر کشوری مردان شجاع و خردمند و پاکدامن و آزاده پیدا می شوند و حکمرانان این گونه اشخاص را به همان سرعت تشخیص می دهند که افراد عادی . اما فرق عمده میان این دو گروه در این است که فرمانروایان خودکام به جای اینکه این گونه افراد را تحسین کنند از آن ها می ترسند!! از شجاعان می ترسند که مبادا همتی کنند و آزادی خود را باز ستانند .
از خردمندان می ترسند که مبادا افکار خود را روی هم بگذارند و توطئه ای بچینند .
اما از پاکان و آزادگان می ترسند زیرا همیشه این احتمال هست که مردم از خواب غفلت بیدار شوند و آنها را به جای جابران خودسر برای رهبری برگزینند .
اکنون به من بگو ای سیمونیدس ، موقعی که شهریاران خودکام به علت ترس و وحشتی که از این گونه افراد برجسته دارند ناچار شدند خود را از خطر وجود آن ها رها سازند دیگر چه کسی در کنارشان می ماند جز غلام منشان ، جابر ستایان ، نابخردان ، نفاق افکنان ، چاپلوسان و فرومایگان ؟
دزدان و فرومایگان به چنین فرمانروایی نیازمندند زیرا همه شان از وضع روزگار بدینسان که می گذرد راضی هستند.
اگر از من بپرسی ای سیمونیدوس ، بدبختی بزرگ فرمانروایان خودکام در همین است که دانشوران ، پاکان ، آزادگان و برازندگان را به چشم می بینند و با این همه ناچارند جای آن ها را به بی دانشان ، نادرستان، غلام منشان و نالایقان بسپارند!
رفته بودم به آخر دنیا جایی که زمین تمام می شود دیگر نمی توانی صاف راه بروی.
جایی که یک طرفت کوه است یک طرفت آب دریاست .
معرکه بود آخر این دنیا ، واقعاً معرکه بود نه تلفن داشتم ، نه تلویزیون، نه اینترنت ،نه رادیو ، نه دوربین نه پلیر، نه هیچ کاغذی که بشود خواندش .
بجایش برگ درخت ها را می خواندم و به صدای موج و باد گوش می دادم و با چشم هایم عکس می گرفتم از شبنم صبحگاهی با دلم شعر می خواندم برای مورچه ها و صخره ها و ...
چهار روز زندگی درجایی که دست دراز و مزاحم هیچ آنتنی هنوز بهش نرسیده ، اما پای چسبناک بطری های نوشابه و پاکتهای پلاستیکی چیپس تا نزدیکیهایش آمده و خاک مهربان و نجیبش دارد صبورانه تحمل می کند.
چهار روز زندگی بدوی بین جنگل و دریا را تجربه کردم چه تجربه کردنی ... اما می ارزید .
دو سه روزی است که برگشته ام از آخر دنیا برگشته ام به وسط دنیا نمی خواهم حلاوت آن روزهایی که با طبیعت یکی شده بودم از تنم بیرون بیاید اما همه چیز مثل یک ماهی دارد از دستم می لغزد باز هم مجبورم حرف بشنوم باز هم باید بخوانم حتی اگر نخوانم خبرها می رسد یکی نامه نوشته یکی تکذیب کرده ، یکی تهدید کرده ، یکی هم سکوت کرده آن یکی که از همه ضعیف تره فحش هم داده ...
دوباره باید بدوم و سوار قطار زندگی اجتماعی بشوم سوار قطار جامعه ام بشوم آخر من ، عضوی از این جامعه ام!
من مادرم ، همسرم ، دخترم ، همکارم ، پس باید سوار شوم قطاری را که نمی دانم دارد به کجا می رود با این راننده اش که هنوز در توهم خودش اسیر است .
اما می دانم ، خوب می دانم که من در این قطار، خودم نیستم .
پ.ن دوم : دوست خوبی به نام کامیار در کامنتش توصیف کاملی از قطار زندگی اجتماعی مان کرده است .
